معانی کلمه : نافذ
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. تاثیرگذار، دارای نفوذ.
۲. امر و فرمان مطاع، روا.
۳. نفوذکننده، درگذرنده.
۲. امر و فرمان مطاع، روا.
۳. نفوذکننده، درگذرنده.
فرهنگ معین
(فِ ) [ ع . ] (اِفا. ) نفوذکننده ، درگذرنده ، رَسا.
فرهنگ فارسی
نفوذکننده، درگذرنده، رسا، روان، مطاع
۱ - ( اسم ) نفوذ کننده فرو رونده : [ شمشیر قضا نافذ و سریع الامضاست .] ۲ - تاثیر کننده روان روا برای روشن مهر و بقدر عالی چرخ بجزم ثابت کوه و بعزم نافذ باد. ( مسعود سعدلغ. ) یاامر( فرمان ) نافذ.امر مطاع فرمان روان . ۳ - ( اسم ) جیوه سیماب .
۱ - ( اسم ) نفوذ کننده فرو رونده : [ شمشیر قضا نافذ و سریع الامضاست .] ۲ - تاثیر کننده روان روا برای روشن مهر و بقدر عالی چرخ بجزم ثابت کوه و بعزم نافذ باد. ( مسعود سعدلغ. ) یاامر( فرمان ) نافذ.امر مطاع فرمان روان . ۳ - ( اسم ) جیوه سیماب .
دانشنامه عمومی
روان
گویش مازنی
روان
مترادف و متضاد
روان
ثاقب، جاذب، گیرا
کارگر، کاری، موثر
۱. کارگر، کاری، موثر
۲. ثاقب، جاذب، گیرا
۳. روان
