معانی کلمه : ناخوش
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. بدحال، بیمار، رنجور.
۲. [قدیمی] دلتنگ.
۳. [قدیمی] زشت، ناپسند.
۲. [قدیمی] دلتنگ.
۳. [قدیمی] زشت، ناپسند.
فرهنگ معین
(خُ ) (ص . ) ۱ - آزرده ، رنجیده . ۲ - ناپسند، زشت . ۳ - بیمار، مریض .
فرهنگ فارسی
ویژگی کسی که دچار حالتهای جسمی بیمارگونه، مانند تهوع و درد و ضعف و سرگیجه و تاری دید باشد
گویش مازنی
زشت
گویش بختیاری
بیمار.
مترادف و متضاد
زشت
مکروه
ناپسند، نامطبوع
تلخ، منغص، ناگوار
دلگیر، غمگین، گرفته، ملول، ناشاد
بداحوال، بستری، بیمار، دردمند، کسل، مریض، ناسالم ≠ خوش
۱. بداحوال، بستری، بیمار، دردمند، کسل، مریض، ناسالم
۲. زشت
۳. تلخ، منغص، ناگوار
۴. دلگیر، غمگین، گرفته، ملول، ناشاد
۵. مکروه
۶. ناپسند، نامطبوع ≠ خوش
واژه نامه بختیاریکا
نَخَش
فرهنگستان زبان و ادب
{sick} [پزشکی] ویژگی کسی که دچار حالت های جسمی بیمارگونه، مانند تهوع و درد و ضعف و سرگیجه و تاری دید باشد
