معانی کلمه : میانجیگری
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. وساطت.
۲. واسطه شدن میان دو نفر برای رفع اختلاف و کشمکش آن ها.
۲. واسطه شدن میان دو نفر برای رفع اختلاف و کشمکش آن ها.
فرهنگ فارسی
وساطت میانجی بودن .
تلاش برای حلوفصل مسالمتآمیز یک اختلاف بینالمللی با برنامهریزی و مشارکت بیطرفانه و مؤثر طرف ثالث
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
پایمردی، تعهد، توسط، شفاعت، وساطت، میانگیری، میانهگیری
واژه نامه بختیاریکا
مِنجه کاری؛ دستگِرکُوی
فرهنگستان زبان و ادب
{mediation} [علوم سیاسی و روابط بین الملل] تلاش برای حل وفصل مسالمت آمیز یک اختلاف بین المللی با برنامه ریزی و مشارکت بی طرفانه و مؤثر طرف ثالث
