معانی کلمه : مواخذه
لغت نامه دهخدا
مواخذه . [ م ُ خ َ ذَ / خ ِ ذِ ] (از ع ، اِمص ) تداول عامه از مؤاخذه . مؤاخذة. رجوع به مؤاخذه شود.
فرهنگ عمید
بازخواست کردن، خرده گیری، بازخواست.
فرهنگ معین
(مُ خَ ذَ یا خِ ذِ ) [ ع . ] (مص م . ) بازخواست کردن ، سرزنش کردن .
فرهنگ فارسی
بازخواست کردن، خرده گیری
۱- ( مصدر ) باز خواست کردن . ۲- سیاست کردن تنبیه کردن . ۳- ( اسم ) باز خواست : اکثر اوقات در اثنای عزت و اعتبار بمواخذه و مصادره گرفتار بود . ۴- سیاست تنبیه .
تداولی عامه را از مواخذه .
۱- ( مصدر ) باز خواست کردن . ۲- سیاست کردن تنبیه کردن . ۳- ( اسم ) باز خواست : اکثر اوقات در اثنای عزت و اعتبار بمواخذه و مصادره گرفتار بود . ۴- سیاست تنبیه .
تداولی عامه را از مواخذه .
مترادف و متضاد
اعتراض، ایراد
بازخواست کردن
تنبیه کردن، سیاست کردن
بازپرسی، بازجویی، بازخواست، پرسش
تادیب، تنبیه، توبیخ، عقاب، عقوبت
۱. بازپرسی، بازجویی، بازخواست، پرسش
۲. اعتراض، ایراد
۳. تادیب، تنبیه، توبیخ، عقاب، عقوبت
۴. بازخواست کردن
۵. تنبیه کردن، سیاست کردن
فرهنگ فارسی ساره
بازخواست
