معانی کلمه : منزوی
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
کسی که از مردم دوری گزیند و در گوشه ای بنشیند، گوشه گیر، گوشه نشین.
فرهنگ معین
(مُ زَ ) [ ع . ] (اِفا. ) گوشه نشین ، گوشه - گیر.
فرهنگ فارسی
گوشه گیر، گوشه نشین، کسی که ازمردم دوری گزیندودرگوشهای بنشیند
( اسم ) ۱ - آنکه از مردم کناره گیرد و گوشه گزیند گوشه نشین معتزل . ۲ - مستور : [ سر خدا که در تتق غیب منزوی است مستانه اش نقاب ز رخسار بر کشیم . ] ( حافظ . ۲۵۹ )
( اسم ) ۱ - آنکه از مردم کناره گیرد و گوشه گزیند گوشه نشین معتزل . ۲ - مستور : [ سر خدا که در تتق غیب منزوی است مستانه اش نقاب ز رخسار بر کشیم . ] ( حافظ . ۲۵۹ )
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
خلوتنشین، خلوتی، عزلتگزین، گوشهگیر، گوشهنشین، معتزل، معتکف
صفت خلوتنشین، خلوتی، عزلتگزین، گوشهگیر، گوشهنشین، معتزل، معتکف
واژه نامه بختیاریکا
چُمبه نشین؛ کِرِنجال؛ تاپر؛ کا تینا؛ فرد
