معانی کلمه : منخرط
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. آن که به نادانی و خودسری دست به کاری بزند و خود را به خطر بیندازد.
۲. لاغر، باریک.
۳. تراشیده.
۴. به رشته کشیده شده.
۲. لاغر، باریک.
۳. تراشیده.
۴. به رشته کشیده شده.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - در کشیده شونده به رشته . ۲ - آراسته . ۳ - خراطی شده تراشیده .
