معانی کلمه : مقوی
لغت نامه دهخدا
مقوی . [ م ُ ق َوْ وا ] (ع اِ) مقوا. (ناظم الاطباء) : ایجاد کلاه نظامی که عبارت است از پوست بخارایی بدون مقوی مشتمل بر کلگی از مخمل سیاه ... (المآثر و الاَّثار ص 129). و رجوع به مقوا شود.
فرهنگ عمید
تقویت کننده، نیرو دهنده، توانایی دهنده.
فرهنگ معین
(مُ قَ وّ ) [ ع . ] (اِفا. ) قوت دهنده ، نیرودهنده .
فرهنگ فارسی
تقویت کننده، نیرودهنده، توانایی دهنده
( اسم ) ۱ - تقویت کننده توانایی دهنده . ۲ - موید : [ و مقوی این قول دلالت لفظ است بر آن ... ] ( کشف الاسرار ۵۱۹:۲ )
( اسم ) ۱ - تقویت کننده توانایی دهنده . ۲ - موید : [ و مقوی این قول دلالت لفظ است بر آن ... ] ( کشف الاسرار ۵۱۹:۲ )
مترادف و متضاد
موید
انرژیزا، مغذی، تقویتکننده، نیروبخش
۱. انرژیزا، مغذی، تقویتکننده، نیروبخش
۲. موید
فرهنگ فارسی ساره
نیروبخش، نیروزا
