معانی کلمه : مقهور
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. مورد خشم و قهر واقع شده.
۲. خوار شده.
۳. شکست خورده، مغلوب.
۲. خوار شده.
۳. شکست خورده، مغلوب.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) شکست خورده ، غلبه شده .
فرهنگ فارسی
موردخشم وقهرواقع شده، خوارشده، شکست خورده، مغلوب
( اسم ) کسی یا چیزی که دیگری بر او چیره شده قهر شده شکست خورده مغلوب : [ و اسکندر مقهور و مخذول بجنگل در آمده بطرف گیلان بدر رفت و بعد از آن خبری محقق از او نیامد.] ( ظفرنامه یزدی . چا . امیر کبیر ۱۴۵:۲ ) جمع : مقهورین .
( اسم ) کسی یا چیزی که دیگری بر او چیره شده قهر شده شکست خورده مغلوب : [ و اسکندر مقهور و مخذول بجنگل در آمده بطرف گیلان بدر رفت و بعد از آن خبری محقق از او نیامد.] ( ظفرنامه یزدی . چا . امیر کبیر ۱۴۵:۲ ) جمع : مقهورین .
مترادف و متضاد
تارومار، شکستخورده، مغلوب، منهزم ≠ قاهر، فاتح
