معانی کلمه : مقصور
لغت نامه دهخدا
مقصور. [ م َ ] (ع اِ) واحد مقاصر است . (از اقرب الموارد). رجوع به مقاصر شود.
فرهنگ عمید
کوتاه شده، مختصر و کوتاه شده.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) کوتاه ، مختصر شده .
دانشنامه آزاد فارسی
رجوع شود به:قصر (عروض)
wikijoo: مقصور
فرهنگ فارسی
کوتاه شده، مختصروکوتاه کرده شده
( اسم ) ۱ - کوتاه کرده شده . ۲ - مختصر شده . ۳ - قصر آنست که ساکن سببی که در آخر جزو باشد بیندازی و متحرک آنرا ساکن گردانی تا جزو کوتاه شود و مفاعلین بقصر مفاعیل شود بسکون لام و آنرا مقصور خوانند یعنی کوتاه کرده ( المعجم . مد . چا . ۳۷:۱ )
واحد مقاصر است .
( اسم ) ۱ - کوتاه کرده شده . ۲ - مختصر شده . ۳ - قصر آنست که ساکن سببی که در آخر جزو باشد بیندازی و متحرک آنرا ساکن گردانی تا جزو کوتاه شود و مفاعلین بقصر مفاعیل شود بسکون لام و آنرا مقصور خوانند یعنی کوتاه کرده ( المعجم . مد . چا . ۳۷:۱ )
واحد مقاصر است .
مترادف و متضاد
منحصر
