معانی کلمه : مقترن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. پیوسته، همراه.
۲. (نجوم ) ویژگی ستاره ای که در حالت مقارنه باشد.
۲. (نجوم ) ویژگی ستاره ای که در حالت مقارنه باشد.
فرهنگ معین
(مُ تَ رِ ) [ ع . ] ۱ - (اِفا. )یار شونده ، قرین - شونده . ۲ - (ص . ) دوست ، رفیق . ۳ - نزدیک . ۴ - در نجوم ستاره ای که به ستارة دیگر نزدیک شود.
فرهنگ فارسی
نزدیک بهم، یارورفیق
۱ - ( اسم ) یار شونده قرین شونده . ۲ - ( صفت ) دوست رفیق . ۳ - نزدیک . ۴ - ستاره ای که بستاره دیگر نزدیک گردد ۵ - ( اسم ) یکی ازاشکال خط عربی ( پیدایش خط و خطاطان ۸۸ ) .
۱ - ( اسم ) یار شونده قرین شونده . ۲ - ( صفت ) دوست رفیق . ۳ - نزدیک . ۴ - ستاره ای که بستاره دیگر نزدیک گردد ۵ - ( اسم ) یکی ازاشکال خط عربی ( پیدایش خط و خطاطان ۸۸ ) .
مترادف و متضاد
مقارنه
نزدیک، پیوسته
دوست، رفیق، محشور، مصاحب، مقرب، مونس، همدم، همصحبت، همنشین
۱. دوست، رفیق، محشور، مصاحب، مقرب، مونس، همدم، همصحبت، همنشین
۲. نزدیک، پیوسته
۳. همراه
۴. مقارنه
conjoined (صفت)
مقترن
