معانی کلمه : مقتر
لغت نامه دهخدا
مقتر. [ م ُ ق َت ْ ت َ ] (ع ص ) کباء مقتر؛ چوب بخور، بخور کرده شده . (ناظم الاطباء).
مقتر. [ م ُ ق َت ْ ت ِ ] (ع ص ) مرد تنگ گیرنده ٔ نفقه بر عیال . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). آنکه بر نفقه خواران خود تنگ گیرد. مُقتِر. حَظل . حَظّال . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
فرهنگ فارسی
به آب خنک غسل آرنده یا گیرنده قراره از بن دیگ و قراره به معنی شور با یا ریزه های دیگ بماند و بچسبد .
