معانی کلمه : مغیب
لغت نامه دهخدا
مغیب . [ م ُ غ َی ْ ی َ ] (ع ص ) نهان و ناپدید. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). و رجوع به تغییب شود.
مغیب . [ م ُ / م ُغ ْ ی ِ ] (ع ص ) مغیبة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به مغیبة شود.
فرهنگ عمید
پنهانشده؛ ناپدیدشده؛ ناپدید.
پنهان شدن؛ ناپدید شدن؛ دور شدن.
پنهان شدن، ناپدید شدن، دور شدن.
پنهان شده، ناپدید شده، ناپدید.
پنهان شده، ناپدید شده، ناپدید.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) پنهان شدن ، مخفی گشتن . ۲ - دور شدن . ۳ - (اِمص . ) اختفاء. ۴ - دوری ، غیبت .
فرهنگ فارسی
پنهان شده، ناپدیدشده، ناپدید
( صفت ) زنی که شوهرش غایب باشد.
مغیبه
( صفت ) زنی که شوهرش غایب باشد.
مغیبه
مترادف و متضاد
نهفته، پنهان، نهان، غیبشده
