معانی کلمه : معمور داشتن
لغت نامه دهخدا
معمور داشتن. [ م َ ت َ ] ( مص مرکب ) آباد کردن. در حال آبادانی و طراوت نگه داشتن. از خرابی و ویرانی به دور داشتن :
سوداش دیده را پر نور دارد
سماعش مغز را معمور دارد.
سوداش دیده را پر نور دارد
سماعش مغز را معمور دارد.
فرهنگ فارسی
آباد کردن و مملکتها معمور سازند
