معانی کلمه : معقل
لغت نامه دهخدا
معقل . [ م ُ ع َق ْ ق َ ] (ع ص ) شتری که بازو و ساقش به رسنی باهم بسته باشند، مأخوذاز عقال . (غیاث ) (آنندراج ). و رجوع به تعقیل شود.
فرهنگ عمید
پناهگاه.
فرهنگ فارسی
پناه، جای پناه، دژ، برج ، کوه بلند، معاقل جمع
( اسم ) ۱ - پناه . ۲ - محل پناه پناهگاه : او را دین خواند از آنکه معقل دین است و مای. دین . ۳ - قلعه دژ . ۴ - کوه مرتفع جمع : معاقل .
ابن یسار بن عبدالله مزنی صحابی است پیش از حدیبیه اسلام آورد و در بیعت رضوان حضور داشت .
( اسم ) ۱ - پناه . ۲ - محل پناه پناهگاه : او را دین خواند از آنکه معقل دین است و مای. دین . ۳ - قلعه دژ . ۴ - کوه مرتفع جمع : معاقل .
ابن یسار بن عبدالله مزنی صحابی است پیش از حدیبیه اسلام آورد و در بیعت رضوان حضور داشت .
