مستهام. [ م ُت َ ] ( ع ص ) سرگشته و آشفته و از جای رفته و رنجور از عشق. ( منتهی الارب ). سرگشته و حیران. ( غیاث ) ( آنندراج ). شیفته و ازجای رفته. عاشق خرد بشده : در آینه عنایت صیقل شناخته زو قبله کرده و شده سرمست و مستهام.خاقانی.باد جهانت به کام کز ظفر توکامه صدجان مستهام برآمد.خاقانی.این نخواندی کالکلام ای مستهام فی شجون جره جرالکلام.مولوی ( مثنوی ).- قلب مستهام ؛ دل شیفته و سرگشته از عشق. ( منت...