معانی کلمه : مستمند
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. بینوا، بیچاره.
۲. [قدیمی] اندوهگین، گله مند.
۲. [قدیمی] اندوهگین، گله مند.
فرهنگ معین
(مُ مَ ) [ په . ] (اِمف . ) بینوا، بیچاره .
فرهنگ فارسی
بینوا، بیچاره، اندوهگین، گله مند
( صفت ) ۱- گله مند شاکی . ۲- غمگین اندوهناک : امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی برمستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا. ( دیوان کبیر ) ۳ - تهیدست فقیر .
( صفت ) ۱- گله مند شاکی . ۲- غمگین اندوهناک : امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی برمستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا. ( دیوان کبیر ) ۳ - تهیدست فقیر .
گویش اصفهانی
تکیه ای: nadâr
طاری: faqir
طامه ای: nadâr / zayif
طرقی: feqir
کشه ای: faqir
نطنزی: nadâr
مترادف و متضاد
بدبخت، بیچاره، بینوا، فقیر، تهیدست، محتاج، مفلس، نیازمند ≠ دارا، منعم
۱. بدبخت، بیچاره، بینوا، فقیر، تهیدست، محتاج، مفلس، نیازمند ≠ دارا، منعم
۲. گلهمند، شاکی
۳. غمگین، غمناک، اندوهناک
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
دست نِیَر
