معانی کلمه : مستعصم
لغت نامه دهخدا
آسمان را حق بود گر خون بگرید بر زمین
بر زوال ملک مستعصم امیرالمؤمنین .
رجوع به مستعصم باﷲ شود.
فرهنگ معین
(مُ تَ ص ) [ ع . ] (اِفا. ) چنگ زننده ، پناه برنده .
فرهنگ فارسی
چنگ درزننده، پناه برنده
( اسم ) چنگ در زننده پناه برنده جمع :مستعصمین .
آخرین خلیفه عباسی
( اسم ) چنگ در زننده پناه برنده جمع :مستعصمین .
آخرین خلیفه عباسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
پناهجو، پناهخواه، متوسل، ملتجی
