مست کردن. [ م َ ک َ دَ ]( مص مرکب ) مست گردانیدن. سبب مستی شدن. کسی را مستی دادن. سکر آوردن. اسکار. ترنیح. انزاف : مست کردت آز دنیا لاجرم چون شدی هشیار ماندی مستمند.ناصرخسرو.عقل و سخن مر ترا به کار کی آیدچون تو همی مست کرده ای دل هشیار.ناصرخسرو.گفت ایزد جان مارا مست کردچون نداند آنکه را خود هست کرد.مولوی ( مثنوی ).ای ساقی از آن پیش که مستم کنی از می من خود ز نظر بر قد و بالای تو مستم.سعدی.گر سرت م...
فرهنگ فارسی
( مصدر ) مشروب خوردن بحد افراط بمنظور مست شدن وانجام دادن اعمالی که در هوشیاری میسرنیست .
مترادف و متضاد
غفلتزده کردن، غافل کردن
مستشدن، شرابزده شدن، سرمست کردن
شیفته کردن، شیدا کردن، بیقرار کردن
۱. مستشدن، شرابزده شدن، سرمست کردن ۲. شیفته کردن، شیدا کردن، بیقرار کردن ۳. غفلتزده کردن، غافل کردن
souse (فعل)حمله کردن، مست کردن، انداختن، بطور کامل پوشاندن، به سختی افتادن، مست کردن یاشدن، در ترشی فرو بردن، با ترشی مخلوط کردن، در اب غوطه ور شدنbefuddle (فعل)گیج کردن...