مزوجة. [ م ُ زَوْ وَ ج َ ](ع ص ) مؤنث مزوج . اسم مفعول از تزویج . (مؤید الفضلا) (شرفنامه ٔ منیری ). زن جفت کرده شده . (شمس اللغات ).
مزوجه . [ م ُ زَوْ وَ ج َ ] (ع ص ) مزوجة. || (اِ) کلاهی است که میان آن پنبه می آکنند. (مؤیدالفضلا) (شرفنامه ٔ منیری ). کلاهی است که میان آن پنبه آکنده باشند. (شمس اللغات ). در شرح سودی بر حافظ گوید: «مزوجه را در روم مجوزه ...
فرهنگ عمید
نوعی کلاه قدیمی که میان رویه و آستر آن پنبه می دوختند، مزدوجه.
فرهنگ معین
(مُ زَ وّ جِ ) (اِ. ) کلاهی که میان آن از پنبه آکنده باشد، کلاه درویشان .