معانی کلمه : مزج
لغت نامه دهخدا
مزج . [ م ِ زَ ج ج ] (ع اِ) نیزه ٔ خرد و کوتاه . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (دهار) (منتهی الارب ).
مزج . [ م ُ زَج ج ] (ع ص ) نیزه ٔ بازُج . (آنندراج ): رمح ٌ مزج ؛ نیزه ٔ باپیکان . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
آمیختن، آمیخته کردن، در هم کردن.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] ۱ - (مص م . ) آمیختن ، درهم آمیختن ، مخلوط کردن . ۲ - (اِمص . ) آمیزش ، اختلاط .
فرهنگ فارسی
دهی از دهستان مرکزی بخش میامی شهرستان شاهرود دارای ۱۱۵٠ تن سکنه . محصول : غلات پنبه بادام انگور.
۱- ( مصدر ) آمیختن درهم آمیختن مخلوط کردن . ۲- ( اسم ) آمیزش اختلاط .
نیزه با زج
۱- ( مصدر ) آمیختن درهم آمیختن مخلوط کردن . ۲- ( اسم ) آمیزش اختلاط .
نیزه با زج
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
آمیزش
آمیختن
اختلاط، امتزاج
۱. آمیختن
۲. اختلاط، امتزاج
۳. آمیزش
