معانی کلمه : محک
لغت نامه دهخدا
محک . [ م َ ] (ع مص ) ستیهیدن . (از منتهی الارب ). ستیزه کردن . مماحکة. تماحک .
محک . [ م َ ح ِ ] (ع ص ) ستیهنده . (منتهی الارب ). ستیزه کار. ستیزه گر. مماحک .
فرهنگ عمید
۱. سنگی که طلا یا نقره را به آن می مالند و عیار آن ها را آزمایش می کنند، سنگ زر.
۲. [مجاز] وسیله ای برای امتحان یا تعیین ارزش چیزی.
۲. [مجاز] وسیله ای برای امتحان یا تعیین ارزش چیزی.
فرهنگ معین
(مِ حَ کّ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - سنگ زر، سنگی که با آن عیار طلا را می آزمایند. ۲ - آزمایش .
فرهنگ فارسی
معیار سنجش ویژگیهای سامانه
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
عیارسنج
ضابطه، معیار
عیار، عیارسنجی
آزمایش، آزمون، امتحان، تجربه
۱. آزمایش، آزمون، امتحان، تجربه
۲. عیارسنج
۳. عیار، عیارسنجی
۴. ضابطه، معیار
فرهنگستان زبان و ادب
{benchmark} [رایانه و فنّاوری اطلاعات] معیار سنجش ویژگی های سامانه
