معانی کلمه : محتقن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ معین
(مُ تَ ق ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - بیماری که به حبس بول دچار شود. 2 - بیماری که برای بهبود از بند شدن بول حقنه گیرد. 3 - نسجی که در آن خون زیاد جمع شده باشد، نسجی که خون بیشتری در آن مانده باشد و در نتیجه دچار ازدیاد حجم شده باشد. 4 - جمع شونده ، گرد آینده (شیر، خون ).
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - بیماری که بحبس بول دچار شود . ۲ - بیماری که برای بهبود از بند شدن بول حقنه گیرد . ۳ - نسجی که در آن خون زیاد جمع شده باشد نسجی که خون بیشتری در آن مانده باشد و در نتیجه دچار ازدیاد حجم شده باشد . ۳ - جمع شونده .
