معانی کلمه : مجسمه
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. جسمی که از گچ یا فلز به صورت انسان یا حیوان درست کنند، پیکر.
۲. [مجاز] نمونۀ کامل، نماد.
۲. [مجاز] نمونۀ کامل، نماد.
فرهنگ معین
(مُ جَ سَّ مِ ) [ ع . ] (اِ. ) تندیس ، جسمی به شکل انسان یا حیوان که از سنگ ، گچ یا فلز ساخته باشند.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
پیکره، تندیس، پیکر
فرقه ای که معتقدند خدای تعالی حقیقه جسم است و برخی از ایشان مبالغه کنند و گویند وی بصورت انسان است .
پیکر، جسمی که ا گچ یافلزبصورت انسان یاحیوان درست کنند
( اسم ) جسمی از گل گچ سنگ یا فلز که شبیه موجودی بیجان یا جاندار سازند پیکر . یا مجسمه بودن . ۱ - ساکت و بیحرکت بودن . ۲ - از کار عاجز بودن .
پیکر، جسمی که ا گچ یافلزبصورت انسان یاحیوان درست کنند
( اسم ) جسمی از گل گچ سنگ یا فلز که شبیه موجودی بیجان یا جاندار سازند پیکر . یا مجسمه بودن . ۱ - ساکت و بیحرکت بودن . ۲ - از کار عاجز بودن .
دانشنامه عمومی
جملات نمونه
مجسمه آزادی
Statue of Liberty
مجسمه ساختن
to sculpt, to sculpture
مترادف و متضاد
نماد، الگو
اسوه، نمونه
۱. پیکره، تندیس، پیکر
۲. نماد، الگو
۳. اسوه، نمونه
واژه نامه بختیاریکا
( مجسمه * ) رقصی که با قطع آهنگ نوازنده رقصندگان در هر حالتی هستند باید بایستند تا آهنگ دوباره نواخته شود.
بَرد بُت
بَرد بُت
