معانی کلمه : متفرق
لغت نامه دهخدا
متفرق . [ م ُ ت َف َرْ رَ ] (ع اِ) جای پراکندگی و پراکنده شدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). جای پراکندگی . (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
۱. پراکنده، دورازهم.
۲. (تصوف ) ویژگی سالکی که در حالت تفرقه است.
۲. (تصوف ) ویژگی سالکی که در حالت تفرقه است.
فرهنگ معین
(مُ تَ فَ رِّ ) [ ع . ] (اِفا. ) پراکنده ، پریشان .
فرهنگ فارسی
پراکنده
پراکنده شده، پراکنده ودورازهم
۱ - ( اسم ) پراکنده شونده . ۲ - ( صفت ) پراکنده جدا جمع : متفرقین .
پراکنده شده و پریشان
۱ - ( اسم ) پراکنده شونده . ۲ - ( صفت ) پراکنده جدا جمع : متفرقین .
پراکنده شده و پریشان
مترادف و متضاد
گوناگون، متنوع
پراکنده، تارومار ≠ مجموع
پاشیده، پخش، پریشان، متشتت
۱. پراکنده، تارومار
۲. پاشیده، پخش، پریشان، متشتت
۳. گوناگون، متنوع
۴. منتشر ≠ مجموع
