معانی کلمه : متصلب
لغت نامه دهخدا
متصلب. [ م ُ ت َ ص َل ْ ل ِ ] ( ع ص ) سختی کننده در کار: المتصلب فی اموره. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). و رجوع به تشدد و تصلب شود.
دانشنامه عمومی
سختی کننده در کار.
مترادف و متضاد
خشکمغز، متعصب، متحجر
سخت، محکم ≠ نوگرا، متجدد
۱. سخت، محکم
۲. خشکمغز، متعصب، متحجر ≠ نوگرا، متجدد
