معانی کلمه : متشکل
لغت نامه دهخدا
متشکل . [ م ُ ت َ ش َک ْ ک ِ ] (ع ص ) صورت گیرنده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به تشکل شود.
فرهنگ عمید
۱. شکل گرفته، تشکیل شده.
۲. [قدیمی] آنچه به شکل و صورت مخصوص درآمده باشد، شکل پذیر.
۲. [قدیمی] آنچه به شکل و صورت مخصوص درآمده باشد، شکل پذیر.
فرهنگ معین
(مُ تَ شَ کِّ ) [ ع . ] (اِفا. ) ساخته شده ، صورت گرفته .
فرهنگ فارسی
شکل پذیر، آنچه بشکل وصورت مخصوص در آمده باشد
( اسم ) صورت گیرنده شکل پذیر .
( اسم ) صورت گیرنده شکل پذیر .
مترادف و متضاد
شکلپذیر، صورتپذیر
سازمانیافته، شکلگرفته، تشکیلشده
۱. شکلپذیر، صورتپذیر
۲. سازمانیافته، شکلگرفته، تشکیلشده
formed (صفت)
متشکل
organized (صفت)
متشکل، سازمان یافته
