معانی کلمه : لکام
لغت نامه دهخدا
لکام . [ ل َک ْ کا ] (ع ص ) خف ﱡ لَکّام ؛ سَپَل شتر سخت که سنگ شکند. (منتهی الارب ). || آکنده به گوشت . (مهذب الاسماء).
فرهنگ عمید
۱. بی ادب، بی شرم، بی حیا.
۲. امرد قوی جثه.
۲. امرد قوی جثه.
فرهنگ معین
(لُ ) (ص . ) بی ادب ، بی حیا، بی شرم .
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱- بی شرم بی حیا . ۲- امرد قوی جث. بی حیا : هر چند که گنگیم و کلوکیم و لکامیم تن داده و دل بست. آن دول غلامیم . ( سوزنی لغ. )
نام کوهیست که در محاذی شهر حمات شیزر و افامیخ و شمال آن کشیده شده است .
نام کوهیست که در محاذی شهر حمات شیزر و افامیخ و شمال آن کشیده شده است .
