معانی کلمه : لام
لغت نامه دهخدا
لام . (اِ)خار. تیغ. شوک . شوکة. بور. لم . تلو. تلی . وِرگلام .
لام . (اِ) نامی است که در شیرگاه و میان دره به تمشک دهند. (گا اوبا). رجوع به تمشک شود.
فرهنگ عمید
نام حرف «ل».
خرقۀ درویشی.
ورقۀ نازک چهارگوش از جنس فلز یا شیشه که مادۀ مورد آزمایش میکروسکوپی را روی آن میگذارند و با میکروسکوپ میبینند.
۱. زیور؛ زینت.
۲. کمربند.
۳. لافوگزاف: ◻︎ آخر بدهی به ننگ و رسوایی / بیشک یک روز لاف و لامش را (ناصرخسرو: ۴۹۳).
فرهنگ معین
(اِ.) خار، تیغ .
(اِ.) لاف ، گزاف .
[ ع . ] (اِ.) کالبد مردم ، شخص .
(اِ.) 1 - کمربند، میان بند. 2 - ژندة درویش .
(اِ.) نام بیست و هفتمین حرف از حروف الفبای فارسی . ؛ ~ تا کام حرف نزدن هیچ نگفتن ، دخالت نکردن .
(اِ.)صفحة شیشه ای ظریف که نمونه های تهیه شده از جاندارهای ذره بینی یا برش های جانوری و گیاهی پیش از بررسی با میکروسکوپ روی آن قرار می گیرد.
فرهنگ فارسی
← لایۀ اتصال امن
بیست و هشتمین حرف (وات) الفبای فارسی
صفحهای شیشهای برای بررسی میکروسکوپی
( اسم ) ۱- نوعی چراغ که دارای مخزنی است جهت مایع قابل احتراق ( نفت روغن و غیره ) و فتیله ای در آن مخزن فرو برده و همچنین لوله ای شیشه یی دارد که شعل. فتیله را احاطه کند لامپا . ۲- حباب چراغ برق .
جمع لامه
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
درع، زره
پشمینه، ژنده
خمیده، منحنی
تیغ، خار، شوک
تزویر، حیله، مکر
آرایش، زیب، زیور
کمربند، میانبند
تکبر، خودشتایی، ناز
۱. خمیده، منحنی
۲. تزویر، حیله، مکر
۳. تکبر، خودشتایی، ناز
۴. آرایش، زیب، زیور
۵. تیغ، خار، شوک
۶. پشمینه، ژنده
۷. کمربند، میانبند
۸. درع، زره
