معانی کلمه : لغ
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. سر بی موی.
۲. صحرای خشک و بی علف.
۲. صحرای خشک و بی علف.
فرهنگ معین
(لِ) (ص .) لخت ، برهنه .
(لَ) (ص .) 1 - زمینی که در آن علف و گیاه نروید، بیابان خشک بی گیاه . 2 - بی موی .
(لَ ) (ص . ) ۱ - زمینی که در آن علف و گیاه نروید، بیابان خشک بی گیاه . ۲ - بی موی .
(لِ ) (ص . ) لخت ، برهنه .
(لِ ) (ص . ) لخت ، برهنه .
فرهنگ فارسی
هرچیزکه سرجای خودمحکم نباشدوتکان بخورد
( صفت ) ۱- زمینی که در آن علف و گیاه نروید بیابان خشک بی گیاه . ۲- تراشیده ( ریش و سبیل ) بی موی .
( صفت ) ۱- زمینی که در آن علف و گیاه نروید بیابان خشک بی گیاه . ۲- تراشیده ( ریش و سبیل ) بی موی .
