معانی کلمه : لعبت
لغت نامه دهخدا
لعبت . [ ل ُ ب َ ] (ع اِ) صورت فارسی لعبة عربی . رجوع به لعبة در تمام معانی و شواهد شود.
فرهنگ عمید
۱. هرچیزی که با آن بازی کنند، بازیچه، اسباب بازی، عروسک.
۲. [مجاز] دلبر، معشوق زیبا: گفته امت مدحتی، خوب تر از لعبتی / سخت نکوحکمتی، چون حکم بن معاذ (منوچهری: ۱۷ ).
۲. [مجاز] دلبر، معشوق زیبا: گفته امت مدحتی، خوب تر از لعبتی / سخت نکوحکمتی، چون حکم بن معاذ (منوچهری: ۱۷ ).
فرهنگ معین
(لُ بَ ) [ ع . لعبة ] (اِ. ) ۱ - بازیچه ، هر آن چیزی که با آن بازی کنند، عروسک . ۲ - معشوق ، بُت ، دلبر.
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
نیکو
زیبا
گویش مازنی
نیکو
فرهنگ اسم ها
زیبا
(تلفظ: lo‛bat) (عربی) زن زیبا روی و خوش اندام ؛ (در قدیم) هر چیز بسیار جالب و شگفت انگیز ؛ (در قدیم) (به مجاز) بت و صنم ؛ (در قدیم) (به مجاز) هر یک از سنگهای گران بها یا هر کدام از احجار کریمه .
مترادف و متضاد
نیکو
زیبا
بت، صنم
محبوب، معشوق
اعجوبه، نادره
بازیچه، عروسک
۱. بازیچه، عروسک
۲. نیکو
۳. زیبا
۴. محبوب، معشوق
۵. اعجوبه، نادره
۶. بت، صنم
