معانی کلمه : لجام
لغت نامه دهخدا
لجام . [ ل َ ] (اِخ ) نام اسب بسطام بن قیس که از بنی فهم گرفت . (منتهی الارب ).
لجام . [ ل َج ْ جا ] (ع ص ) لگام گر. (دهار). منسوب است به لجام و عمل آن . (سمعانی ).
فرهنگ عمید
دهانۀ اسب.
آنچه به آن فال بد میگیرند.
آنچه به آن فال بد می گیرند.
دهانۀ اسب.
دهانۀ اسب.
فرهنگ معین
(لِ ) (اِ. ) ۱ - معرب لگام ، دهانة اسب . ۲ - آن چه که بدان فال بد گیرند.
فرهنگ فارسی
لگام، لغام، دهانه اسب
( اسم ) آنچه بدان فال بدگیرند : رایت اویست همای ملوک زیرهمایش همه جغد لجام . ( ناصر خسرو . ۳٠۷ )
لگام گر . منسوب است به لجام و عمل آن .
( اسم ) آنچه بدان فال بدگیرند : رایت اویست همای ملوک زیرهمایش همه جغد لجام . ( ناصر خسرو . ۳٠۷ )
لگام گر . منسوب است به لجام و عمل آن .
مترادف و متضاد
افسار، پالهنگ، دهنه، زمام، عنان، لگام، مهار
