معانی کلمه : قیافه
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
صورت، هیکل، و اندام شخص.
فرهنگ معین
(فِ ) [ ع . قیافة ] ۱ - (اِمص . ) اثرشناسی . ۲ - (اِ. ) شکل ، صورت . ۳ - اندام شخص .
فرهنگ فارسی
پی شناسی، اثرشناسی، به معنی صورت وهیکل واندام شخص
۱ - ( اسم ) تتبع اثر پی جویی ۲ - ( اسم ) مجموعه اندام و هیکل شخص ۳ - چهره سیما صورت ۴ - حالت چهره که تحت تاثیر عوامل خارجی و انفعالات روحی و وضعی و مزاجی است : از قیافه اش پیدا بود که آدم بدی است اما مودب حرف میزد .
۱ - ( اسم ) تتبع اثر پی جویی ۲ - ( اسم ) مجموعه اندام و هیکل شخص ۳ - چهره سیما صورت ۴ - حالت چهره که تحت تاثیر عوامل خارجی و انفعالات روحی و وضعی و مزاجی است : از قیافه اش پیدا بود که آدم بدی است اما مودب حرف میزد .
دانشنامه عمومی
صورت.چهره
مترادف و متضاد
چهره، رخ، رخسار، رو، سیما، صورت، لقا، وجنه، هیئت
۱. چهره، رخ، رخسار، رو، سیما، صورت، لقا، وجنه، هیئت،
۲. ژست
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
چهره، ریخت، رخسار
واژه نامه بختیاریکا
بلشت؛ مِلِشت
