معانی کلمه : قشور
لغت نامه دهخدا
قشور. [ ق َش ْ وَ ] (ع ص ) زن که حیض نیارد. (منتهی الارب ).
قشور. [ ] (اِخ ) نام یکی از اصحاب ابوهاشم عبدالسلام بن محمد جبائی متکلم معتزلی . و نام او ابوالقاسم بن سهلویه است . (ابن الندیم ).
فرهنگ عمید
قشر#NAME?
= قشر
فرهنگ معین
(قُ ) [ ع . ] (اِ. ) جِ قشر.
فرهنگ فارسی
( اسم ) جمع فقشر پوستها : غرض ایزدی حکیمانند وین فرومایگان خس اند و قشور . ( جامع الحکمتین ۱۷۸ )
نام یکی از اصحاب ابو هاشم عبدالسلام بن محمد جبائی متکلم معتزلی و نام او ابوالقاسم بن سهلویه است .
نام یکی از اصحاب ابو هاشم عبدالسلام بن محمد جبائی متکلم معتزلی و نام او ابوالقاسم بن سهلویه است .
