معانی کلمه : قریب
لغت نامه دهخدا
قریب . [ ق َ ] (اِخ ) عبدی از محدثان است . (منتهی الارب ).
قریب . [ ق ُ رَ ] (اِخ ) لقب پدر اصمعی است . (منتهی الارب ).
قریب . [ ق ُ رَ ] (اِخ ) ابن یعقوب . کاتبی است . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. [مقابلِ بعید] نزدیک.
۲. (ادبی ) در عروض، یکی از بحور شعر بر وزن «مفاعیلن مفاعیلن فاعلاتن».
۳. [قدیمی] خویش، خویشاوند.
۲. (ادبی ) در عروض، یکی از بحور شعر بر وزن «مفاعیلن مفاعیلن فاعلاتن».
۳. [قدیمی] خویش، خویشاوند.
فرهنگ معین
(قَ ) [ ع . ] (ص . اِ. ) ۱ - نزدیک . ۲ - خویشاوند.
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
نزیک
جملات نمونه
قریب دو سال قبل
nearly two years ago
قریب دویست نفر
almost two-hundred people
این طرح قریب به اتمام است
this project is near completion
به احتمال قریب به یقین
with a probability bordering on certainty
مترادف و متضاد
حدود ≠ بعید
پیش، مجاور، نزد، نزدیک
خویش، خویشاوند، قوم، وابسته
۱. حدود
۲. پیش، مجاور، نزد، نزدیک
۳. خویش، خویشاوند، قوم، وابسته ≠ بعید
