معانی کلمه : فریاد براوردن
لغت نامه دهخدا
( فریاد برآوردن ) فریاد برآوردن. [ ف َرْ ب َ وَ دَ ] ( مص مرکب ) فریاد زدن. فریاد کشیدن. آواز بلند برآوردن. ( یادداشت بخط مؤلف ) :
گفتم که برآرم از تو فریاد
فریاد که نشنوی چه سودم.بیم آن است دمادم که برآرم فریاد
صبر پیدا و جگر خوردن پنهان تا چند.
گفتم که برآرم از تو فریاد
فریاد که نشنوی چه سودم.بیم آن است دمادم که برآرم فریاد
صبر پیدا و جگر خوردن پنهان تا چند.
فرهنگ فارسی
( فریاد بر آوردن ) ( مصدر ) با آواز بلند بانگ کردن . دیوان همه پیش او بیکزبان فریاد استغاثت بر آوردند .
