فرو گفتن. [ ف ُ گ ُ ت َ ] ( مص مرکب ) گفتن و برای دیگران بازگو کردن : اجازت رسید از سر راستان که دانا فروگوید آن داستان.نظامی.چون فروگفت هرچه دید همه وآنچه زآن بیوفا شنید همه.نظامی.مجنون چو حدیث خود فروگفت بگریست پدر بدانچه او گفت.نظامی.فروگفت و بگریست بر خاک کوی جفایی کز آن شخص آمد به روی.سعدی.فروگفت عقلم به گوش ضمیرکه از جامه بیرون برو همچو شیر.سعدی.به گوشش فروگفت کای هوشمندبه جانی ز دانگی رهیدم...