معانی کلمه : فرو نشستن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. [مجاز] آرام شدن، تسکین یافتن درد و مانند آن.
۲. [مجاز] کاسته شدن از چیزی و از بین رفتن آن.
۳. [مجاز] پایین رفتن.
۴. [مجاز] فرورفتن، داخل شدن در چیزی.
۵. [مجاز] خاموش شدن.
۶. [قدیمی] نشستن.
۲. [مجاز] کاسته شدن از چیزی و از بین رفتن آن.
۳. [مجاز] پایین رفتن.
۴. [مجاز] فرورفتن، داخل شدن در چیزی.
۵. [مجاز] خاموش شدن.
۶. [قدیمی] نشستن.
فرهنگ معین
( ~ . نِ شَ تَ ) (مص ل . ) ۱ - پایین نشستن . ۲ - ته نشین شدن . ۳ - از شدت چیزی کم شدن . ۴ - خاموش شدن . ۵ - آرام شدن ، تسکین یافتن .
فرهنگ فارسی
۱ - پایین نشستن ۲ - ته نشین شدن ۳ - کم شدن حرارت ۴ - خاموش شدن ۵ - کم شدن حدت چیزی ۶ - آرام شدن تسکین یافتن
پایین نشستن، ته نشین شدن، خاموش شدن، کم شدن تندی وحرارت چیزی
پایین نشستن، ته نشین شدن، خاموش شدن، کم شدن تندی وحرارت چیزی
