فروشستن. [ ف ُش ُ ت َ ] ( مص مرکب ) شستن و پاکیزه کردن : چو کرد او کلیزه پر از آب جوی به آب کلیزه فروشست روی.منطقی رازی.- دست فروشستن ؛ دست شستن. صرف نظر کردن. چشم پوشیدن : غرور جوانی چو از سر نشست ز گستاخ کاری فروشوی دست.نظامی.مکن با فرومایه مردم نشست چو کردی ز هیبت فروشوی دست.سعدی.چو در کیله جو امانت شکست از انبار گندم فروشوی دست.سعدی.پسر کو میان قلندر نشست پدر گو ز خیرش فروشوی دست.سعدی. || زدود...
فرهنگ عمید
۱. شستن. ۲. پاک کردن.
فرهنگ معین
(فُ شُ تَ ) (مص م . ) ۱ - شستن . ۲ - محو کردن ، پاک کردن .