معانی کلمه : فرسوده
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. کهنه و پوسیده.
۲. [قدیمی] نابودشده.
۳. [مجاز] خسته و ناتوان.
۴. [مجاز] سال خورده.
۵. [قدیمی، مجاز] کاهش یافته.
۲. [قدیمی] نابودشده.
۳. [مجاز] خسته و ناتوان.
۴. [مجاز] سال خورده.
۵. [قدیمی، مجاز] کاهش یافته.
فرهنگ معین
(فَ دِ ) (ص مف . ) ۱ - ساییده . ۲ - کهنه و پوسیده شده . ۳ - آزرده شده .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - ساییده ۲ - کهنه کرده ۳ - پوسیده ۴ - زدوده ۵ - محو کرده ۶ - کاسته کم کرده ۷ - پایمال گردیده ۸ - آزار رسیده آزرده .
مترادف و متضاد
اسقاط، فکسنی
پوسیده، رمیم
خسته، کسل، وامانده
ضعیف، فرتوت، ناتوان
خلق، ژنده، کهنه، مستعمل، مندرس
۱. اسقاط، فکسنی
۲. پوسیده، رمیم
۳. خسته، کسل، وامانده
۴. ضعیف، فرتوت، ناتوان
۵. خلق، ژنده، کهنه، مستعمل، مندرس
