معانی کلمه : فرسودن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. ساییده شدن.
۲. (مصدر متعدی ) به تدریج از میان بردن.
۳. (مصدر متعدی ) ضعیف و ناتوان کردن: نه گشت زمانه بفرسایدش / نه آن رنج و تیمار بگزایدش (فردوسی: ۱/۸ ).
۴. [مقابلِ افزودن] کم شدن: فزودگان را فرسوده گیر پاک همه / خدای عزّوجل نه فزود و نه فرسود (ناصرخسرو: ۳۱ ).
۲. (مصدر متعدی ) به تدریج از میان بردن.
۳. (مصدر متعدی ) ضعیف و ناتوان کردن: نه گشت زمانه بفرسایدش / نه آن رنج و تیمار بگزایدش (فردوسی: ۱/۸ ).
۴. [مقابلِ افزودن] کم شدن: فزودگان را فرسوده گیر پاک همه / خدای عزّوجل نه فزود و نه فرسود (ناصرخسرو: ۳۱ ).
فرهنگ معین
(فَ دَ ) ۱ - (مص ل . ) ساییده شدن . ۲ - کهنه و پوسیده شدن . ۳ - (مص م . ) ساییدن . ۴ - کهنه و پوسیده کردن .
فرهنگ فارسی
( فرسود فرساید خواهد فرسود بفرسا ( ی ) فرساینده فرسوده فرسایش ) ۱ - ( مصدر ) ساییدن مالیدن ۲ - کهنه کردن ۳ - پوسیده کردن ۴ - زدودن ۵ - محو کردن نابود کردن ۶ - کاستن کم کردن ۷ - لگد زدن ۸ - آزار رسانیدن اذیت کردن ۹ - ( مصدر ) ساییده شدن ۱٠ کهنه شدن ۱۱ - پوسیده شدن ۱۲ - عاجز شدن مانده گشتن .
مترادف و متضاد
ساییدن، مالیدن
خستن، خسته کردن
پوسیدن، پوساندن
زدودن، محو کردن، نابود کردن
بهستوهآوردن، عاجز کردن، درمانده کردن
۱. خستن، خسته کردن
۲. پوسیدن، پوساندن
۳. ساییدن، مالیدن
۴. زدودن، محو کردن، نابود کردن
۵. بهستوهآوردن، عاجز کردن، درمانده کردن
