معانی کلمه : غوص
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. شنا کردن و فرورفتن در آب؛ زیر آب رفتن.
۲. به دریا فروشدن برای بیرون آوردن چیزی.
〈 غوص کردن: (مصدر لازم) [قدیمی]
۱. در آب فرورفتن.
۲. [مجاز] در امری تٲمل کردن؛ غور کردن.
فرهنگ معین
(غُ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) فرو رفتن در آب . ۲ - داخل شدن در چیزی . ۳ - تأمل کردن .
فرهنگ فارسی
شناکردن وفرورفتن در آب، زیر آب رفتن، بدریافروشدن برای بیرون آوردن چیزی
۱ - ( مصدر ) باب فرو شدن فرو رفتن در آب غوطه خوردن ۲ - داخل شدن در چیزی ۳ - تامل کردن در امری تفکر کردن غور کردن در دانش ۴ - فرو رفتگی ۵ - دخول ۶ - تامل غورسی .
۱ - ( مصدر ) باب فرو شدن فرو رفتن در آب غوطه خوردن ۲ - داخل شدن در چیزی ۳ - تامل کردن در امری تفکر کردن غور کردن در دانش ۴ - فرو رفتگی ۵ - دخول ۶ - تامل غورسی .
مترادف و متضاد
زیرابی
تامل، تفکر، تعمق
زیراب، غواصی، غوطهوری
۱. زیرابی
۲. زیراب، غواصی، غوطهوری
۳. تامل، تفکر، تعمق
duck (اسم)
غوطه، اردک، مرغابی، غوص، اردک ماده
