غریوان. [ غ ِ ری ] ( نف ، ق ) نعت فاعلی از مصدر غریویدن. فریادکنان و بانگ زنان. ( برهان قاطع ). شورکننده. ( غیاث اللغات ). شورکننده و فریادکنان. ( آنندراج ). غریونده. غریوکننده. بانگ و فریاد برآرنده. غوغاکننده : غریب نآیدش از من غریو گر شب و روزبناله رعد غریوانم و به صورت غرو.کسائی.به رنجش گرفتار دیوان بدندز بادافره وی غریوان بدند.فردوسی.در این بلد چومنی عاشق غریوان نیست به صد بهار چو تو لعبتی بها...
فرهنگ عمید
۱. خروشان، فریادکنان. ۲. (قید ) در حال غریویدن.
فرهنگ فارسی
۱ - ( صفت ) فریاد کننده بانگ بر آورنده ۲ - در حال غریویدن .