عقد. [ ع َ ق َ ] (اِخ ) قبیله ای است از بجیلة یا از یمن ، بشربن معاذ و ابوعامر عبدالملک بن عمرو از این قبیله اند. (منتهی الارب ).
عقد. [ ع ُ ق َ / ع َ ق ِ ] (اِخ ) موضعی است میان بصره و ضربة. (منتهی الارب ) (از معجم البلدان ).
عقده#NAME?
قلاده؛ گلوبند؛ گردنبند.
〈 عقد ثریا: (نجوم) چند ستارۀ درخشان در صورت فلکی ثور که صورت گردنبندی را تشکیل داده؛ پروین.
(عُ قَ) [ ع . ] (اِ.) ج . عقده .
(عِ) [ ع . ] (اِ.) گردن بند. ج . عقود.
(عَ قْ) [ ع . ] 1 - (مص ل .) بستن ، گره زدن . 2 - عهد و پیمان بستن . 3 - (اِ.) عهد،پیمان .
بند
بند، پیوند، گره
گردنبند، گلوبند
۱. گردنبند، گلوبند
۲. بند
بستن، پیمانبستن، عهدبستن، گرهزدن
۱. بند، پیوند، گره
۲. بستن، پیمانبستن، عهدبستن، گرهزدن
گواه گیران، پیمان، پیوند زناشوی