عشق بازی . [ ع ِ ] (حامص مرکب ) عمل عشقباز. عاشقی . غَزَل . (منتهی الارب ). عشق ورزی . معاشقه . مغازله . تصابی . مهرورزی : عشقبازی کن و سیکی خور و برخند بر آن که تو را گوید سیکی مخور و عشق مباز. فرخی .دل دوش هزار چاره سازی میکردبا وعده ٔ دوست عشق بازی میکرد. عسجدی .تا ز حسن عهد تو آوازه شد در شرق و غرب آسمان با عشقبازی عهد وپیمان تازه کرد. خاقانی .گفتا زبرای عشقبازی ببْریدستند موی بهمان . خاقانی ....