کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معانی کلمه : عبور کردن
تلفظ بین المللی :
/ˈobuːr kˈardan/
تلفظ :
['obu:R k'aRdan]
پیمایش سریع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
واژه نامه بختیاریکا
کلمات مرتبط
عبور کردن به ترتیب
عبور چیزی را لمس کردن
عبور کردنی
از اسمان عبور خواهم کرد
ان ها عبور نخواهند کرد
عبورکرده
عبور
عبور بی ضرر
عبور دادن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
واژه نامه بختیاریکا
لغت نامه دهخدا
عبور کردن. [ ع ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) گذشتن. درگذشتن. مرور کردن. پیمودن راه را.
فرهنگ فارسی
گذشتن
( مصدر ) گذشتن مرور کردن پیمودن راه را .
مترادف و متضاد
این معنی را بیشتر بخوانید
pass (فعل)قبول کردن، قبول شدن، تصویب کردن، رخ دادن، گذراندن، اجتناب کردن، رد کردن، سپری شدن، گذشتن، رد شدن، سرامدن، عبور کردن، تمام شدن، سبقت گرفتن از، مرور کردن، عقب گذاشتن، پاس دادن، تصویب شدن، رایج شدن، وفات کردنcross (فعل)قطع کردن، کج خلقی کردن، گذشتن، تقاطع کردن، عبور کردن، قلم کشیدن بروی، روبرو شدن، دورگه کردن، تلاقی کردن، پیوند زدنgo (فعل)کار کردن، راه رفتن، شدن، روی دادن، رفتن، گذشتن، سیر ...
واژه نامه بختیاریکا
پا گُدَرنیدِن؛ لِنگ گُدَرنیدِن
کلمات مرتبط
عبور کردن به ترتیب
عبور چیزی را لمس کردن
عبور کردنی
از اسمان عبور خواهم کرد
ان ها عبور نخواهند کرد
عبورکرده
عبور
عبور بی ضرر
عبور دادن
نظرات