معانی کلمه : عاشق شدن
لغت نامه دهخدا
عاشق شدن. [ ش ِ ش ُ دَ ] ( مص مرکب )شیفته شدن. دوستی شدید به کسی یا چیزی :
خود که باشد که تو را بیند و عاشق نشود
مگرش هیچ نباشدکه خریدار تو نیست.عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست
هرکه عاشق شد از او حکم سلامت برخاست.
خود که باشد که تو را بیند و عاشق نشود
مگرش هیچ نباشدکه خریدار تو نیست.عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست
هرکه عاشق شد از او حکم سلامت برخاست.
فرهنگ فارسی
به دام عشق افتادن، دلباخته شدن، دل باختن
( مصدر ) دوستی شدید نسبت به کسی یا چیزی یافتن شیفته شدن .
دانشنامه عمومی
جملات نمونه
او در هیجده سالگی عاشق بئاتریس شد
he fell in love with Beatrice when he was eighteen
مترادف و متضاد
fall in love (فعل)
شیفتن، عاشق شدن
واژه نامه بختیاریکا
رو رَهدِن
