معانی کلمه : طغیان کردن
لغت نامه دهخدا
طغیان کردن. [طُغ ْ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) موج زدن آب. جوشش سیل و دریا و جز آن. || نافرمانی کردن :
حرف زهرش گفته ام شکّر لبم را میگزد
درد طغیان میکند گر نام افیون میبرم.
حرف زهرش گفته ام شکّر لبم را میگزد
درد طغیان میکند گر نام افیون میبرم.
فرهنگ فارسی
موج زدن آب جوشش سیل و دریا و جز آن
مترادف و متضاد
بالا آمدن (سطح آب رودخانه)، سرریز کردن
سرکشی کردن، عصیان ورزیدن، گردنکشی کردن، نافرمانی کردن، یاغی شدن، طاغی شدن، شورش کردن
۱. سرکشی کردن، عصیان ورزیدن، گردنکشی کردن، نافرمانی کردن، یاغی شدن، طاغی شدن، شورش کردن
۲. بالا آمدن (سطح آب رودخانه)، سرریز کردن
واژه نامه بختیاریکا
سر واز کِردِن؛ ور ستادِن
