معانی کلمه : ضخم
لغت نامه دهخدا
ضخم . [ ض َ ] (اِخ ) بنوعبدبن ضخم ؛ قومی از عرب عاربه که اکنون منقرض شده اند. (منتهی الارب ).
ضخم . [ ض ِ خ َ ] (ع مص ) کلان و فربه گردیدن . ضَخامة. (منتهی الارب ). تناور شدن . (تاج المصادر) (زوزنی ). سطبر شدن . (منتخب اللغات ).
فرهنگ عمید
۱. کلُفت، ستبر.
۲. چاق، فربه، درشت اندام.
۲. چاق، فربه، درشت اندام.
فرهنگ معین
(ضَ خَ) [ ع . ] (ص .) کلفت ، ستبر. ج . ضِخام .
(ض خَ) [ ع . ] 1 - (مص ل .) کلان و فربه گردیدن . 2 - تناور شدن . 3 - (اِمص .) فربهی ، ستبری .
(ضَ خَ ) [ ع . ] (ص . ) کلفت ، ستبر. ج . ضِخام .
(ض خَ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) کلان و فربه گردیدن . ۲ - تناور شدن . ۳ - (اِمص . ) فربهی ، ستبری .
(ض خَ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) کلان و فربه گردیدن . ۲ - تناور شدن . ۳ - (اِمص . ) فربهی ، ستبری .
فرهنگ فارسی
کلفت، ستبر، فربه، درشت اندام
۱ - ( مصدر ) کلان و فربه گردیدن . ۲ - تناور شدن . ۳ - ( اسم ) فربهی . ۴ - ستبری .
بنو عبد بن ضخم قومی از عرب عاربه که اکنون منقرض شده اند .
۱ - ( مصدر ) کلان و فربه گردیدن . ۲ - تناور شدن . ۳ - ( اسم ) فربهی . ۴ - ستبری .
بنو عبد بن ضخم قومی از عرب عاربه که اکنون منقرض شده اند .
