معانی کلمه : صورتگری
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
تصویرسازی، نقاشی: دهد نطفه را صورتی چون پری / که کرده ست بر آب صورتگری (سعدی۱: ۳۴ ).
فرهنگ فارسی
عمل و شعل صورتگر .
مترادف و متضاد
تصویرسازی، تصویرگری، چهرهنگاری، نقاشی، نگارگری

تصویرسازی، تصویرگری، چهرهنگاری، نقاشی، نگارگری