صورتگر. [ رَ گ َ ] ( ص مرکب ) نقاش. مصور. تصویرساز : چنو سوار نداند نگاشتن بقلم اگرچه باشد صورت گری بدیعنگار.فرخی.از کف ترکی دلارامی که از دیدار اوست حسرت صورتگران چین و نقاشان گنگ.امیرمعزی.صورتگر چین از حسد صورت خوبش هم خامه شکسته ست و هم انگشت گزیده ست.امیرمعزی.شنگرف ز اشک من ستاندصورتگر این کبود ایوان.خاقانی.من آن صورتگرم کز نقش پرگارز خسرو کردم این صورت نمودار.نظامی.مگر نقشی از کلک صورتگری نگا...